اینجا همه میتوانند خوشحال باشند
خاطرات
نماینده سابق آلتینگ · و کشاورز در ساندی
حلقه من
رشد او بدون حادثه بود و هیچ آموزش مدرسهای نداشت. همه در مزرعه او و مزرعه ما از سوارکاری یا رام کردن اسبها منع شده بودند.
همه اینها از درون و خودبهخود آمد، مثل رشد علف یا شکفتن گل در شبنم صبح بهاری. اما چشمهای حلقه نه در بهار، بلکه در پاییز باز شد. یک توله سگ کوچک ناگهان آنقدر بزرگ شد که اجازه یافت با ما به هراونسرت بیاید. تا آن زمان فقط سِلی نامیده میشد، نام مستعار کوچک سِلی. این زمانی بود که هنوز فقط اسباببازی بود. در سفر به هراونسرت نامش را گرفت. بدنش سیاه بود با حلقهای سفید برفی دور گردن. نام واضح بود.
در راه بازگشت از هراونسرت، سِلی رسالت خود را یافت—یا بهتر بگوییم، حلقه. مثل روح القدس که از آسمان فرود میآید. ببخشید، اما درباره سگها اینطور حرف نمیزنند. بهتر بگوییم جرقه ناگهان شعلهور شد و همه را غافلگیر کرد.
یک گروه پس از دیگری از محوطه دور گوسفندخانه بیرون میریخت و هیچ گروهی اجازه مخلوط شدن با دیگری نداشت. حلقه تا آن زمان تقریباً گوسفندی ندیده بود. حالا مردها اینطرف و آنطرف میدویدند و گروهها را به مسیرهای درست هدایت میکردند. برخی شلاقهایشان را میزدند و به گلهها یک جهت یا دیگری اشاره میکردند. حلقه احتمالاً فکر کرد: وظیفه سگ خدمت به انسان در نگهبانی و جابهجایی گوسفندان است. سگهای گله آدالدالور، سگهای گله ریکیاورفی، سگهای گله هوساویک جلوتر از گوسفندان میدویدند و گروهها را متحد نگه میداشتند. آنها معلمان یک سگ جوان بودند که تماشا میکرد. و مدیر مدرسه حلقه جمعآوری در هراونسرت و باتلاق آن طرف شیب بود.
درست غرب شیب هفامسهیدی شمال یزتاهافان، این توله—که هنوز یک سالش نشده بود—نشان داد چه میداند
و پس از فقط ۲۰ دقیقه آموزش—که کاملاً بیصدا بود—چه میتواند بکند. او به اراده خود به باتلاق دوید. فهمید که انسان فرمانده است، نه گوسفندان. و در قلبش احساس کرد انسانها اربابان زمین، گوسفندان و سگها هستند. بدون کلمهای از ما رانندگان، بدون کوچکترین اشاره یا دستور، او جلوتر از گوسفندان دوید که میخواستند از مسیر خارج شوند، پاشنههایشان را کمی گاز گرفت و گوسفندان را—که نسلها عادت به تسلیم به سگها داشتند—به اطاعت درآورد؛ چرخیدند و دوباره به گروه دویدند.
«اون یکی چیزی میشه»، کسی از آن طرف مسیر و باتلاق روی شیب فریاد زد. اتفاقاً من اولین کسی بودم که به نوعی به حلقه فهماندم چنین عملکرد و اخلاق کاری پاداش خواهد گرفت. او کاملاً دم تکان دادن شد. تشویقی که به قلب رسید از چشمهای گرم سگی که به اربابش نگاه میکرد درخشید.
پس از این سفر به گوسفندخانه، حلقه محبوب همه در مزرعهاش شد.
کمی بعد، برای اولین بار به چرا برده شد. وقتی به خانه رسیدیم، گله را در چمنزار رها کردیم و چوپانها به خانه رفتند تا تازه شوند. کسی به سگ توجه نکرد. اما فکر میکنید چوپانها وقتی از قهوه بیرون آمدند چه دیدند؟ حلقه در گوشه غربی چمنزار ایستاده بود، دور گله میچرخید و آن را متحد نگه میداشت. به نوعی فهمیده بود که اجازه دادن به حیوانات برای پراکنده شدن در کل چمنزار و سپس جمع کردن دوباره ناکارآمد است.
به سمت حلقه رفتم و صدایش کردم. آمد، اما مردد، مثل کسی که مطمئن نیست درست عمل کرده. سپس از ابتکارش با احترامی که بیشتر به سگ میآید تشکر کردم. او کاملاً شور دانشآموزی شد. از آن به بعد، باور دارم در چشمهایش من مقام برتر بالای همه چیز بودم.
پاییز گذشت و زمستان آمد، مثل همیشه.
یک صبح در وسط زمستان، میبینم حلقه شمال حصار حیاط پرسه میزند. رفتارش بلافاصله غیرعادی به نظر رسید. صدایش کردم. به سمت من آمد، اما بدون شادی. چهرهاش غمگین و وضعیتش به نوعی دلسوزانه بود.
«حلقه من»، گفتم، «چیزی اشتباه است؟»
دمش را شل تکان داد و با درد به من نگاه کرد. وضعیتش دلسوزانه بود. پهلوهایش را نوازش کردم و همزمان توده متورمی پشت یک استخوان فک احساس کردم. سگ بیمار بود، با توموری در گلو، این پنهان نبود.
توده را بررسی و لمس کردم. اما چه فایده؟ توده بزرگی بود با تورم قابل توجه اطراف، تا پایین گردن امتداد داشت. از حلقه خواستم دهان باز کند و داخل را نگاه کردم، تا گلو. ممکن بود استخوانی گیر کرده باشد؟ نه، چنین چیزی نبود.
اما سگ بیچاره. گاز نگرفت یا ناله نکرد. فکر میکنم همیشه باور داشت من همه چیز میتوانم و این رنج را از گلویش برمیدارم. سپس با من به خانه لنگان لنگان آمد، جایی که چیزی خوب برای خوردن پیدا کردم. اما اشتها نداشت و آنچه سعی کرد تقریباً نمیتوانست ببلعد. فقط به من نگاه میکرد انگار میگوید: کمکم کن، کمکم کن. و باور دارم فکر میکرد اربابش که اعتماد بیحدی به او دارد، میتواند.
در آن زمان، نزدیکترین دامپزشک در آکوریری بود. بیماریهای جدی در حیوانات معمولاً با گلوله درمان میشد. گزینه دیگری نبود. این قبل از عصر اتوبوسهای منظم بود. سفر به آکوریری در این فصل جز با دو اسب سریع در دو روز ممکن نبود.
البته تفنگ و گلوله گوسفند داشتم. اما—این سگ جوان استثنایی بود. و هر حرکتش نشان میداد به من برای همه چیز اعتماد دارد جز شلیک گلوله به این سر جوان بااستعداد.
روز گذشت. ساعت از چهار گذشته بود. وضعیت حلقه تغییر نکرده به نظر میرسید، و داخل و خارج لنگ میزد.
تماس با دامپزشک؟
نه، چه فایده؟ او نمیتوانست بیماری گلو را با کلمات تلفنی درمان کند. اما پزشک ناحیه در هوساویک؟ آیا پزشکان ناحیه از درمان سگها منع نشدهاند؟ بیمارانشان باید دوپا باشند، نه چهارپا. با این حال، مواردی میدانستم که بیورن یوسفسون به دام در خطر کمک کرده بود. او نوعی پزشک بود که باید باشند و نمیتوانست رنج ببیند بدون تلاش برای کمک.
ساعت ۵ از مرکز تلفن اتصال به پزشک ناحیه در هوساویک خواستم. ارتباط سریع برقرار شد. همه مراکز تلفن پزشکان را اولویت میدهند. بیورن لحظهای بیصدا ماند—برای او غیرعادی—وقتی خواستم سگی ببیند، اما سپس: «به بیچاره چه شده؟» اضافه کرد. بهترین توصیف ممکن را کردم. گفتگو را ضبط نکردم. اما در نهایت، بیورن اجازه داد فردا ساعت ۹ یا ۱۰ حلقه را به مطبش ببرم.
حدود ساعت ۸ آن شب، برای سفر آماده بودم و از همه کارهای خارجی آزاد. در حیاط سورتمه اسکی منتظر بود با جعبه شکر میخکوب شده. این قبل از پلاستیک بود. به دلایلی، پیاده رفتن و کشیدن سورتمه مثل بار هم بهترین به نظر رسید. سلامتش آنقدر بد شده بود که نمیتوانستم از او بخواهم راه برود.
هوا خوب بود اما تاریکی کامل وقتی از حیاط خارج شدیم. برف سخت همه مزارع را پوشانده بود. چهار ساعت تا زمان خواب در هوساویک. اگر چیزی تأخیر نیندازد، تا آن زمان میرسیدیم. به حلقه گفتم با من بیرون بیاید.
اطاعت کرد. سپس او را در جعبه شکر روی سورتمه اسکی پایین آوردم. مثل کودک مطیع اطاعت کرد و جمع شد. سپس با پتوها پوشاندمش و کتم را رویش گذاشتم.
اینطور از حیاط خارج شدیم، من لباس سبک، او روی این وسیله حمل غیرعادی. جلو: چهار ساعت پیادهروی برای مرد بدون بار. سورتمه اسکی کمی کند میکند، چون جاهایی تپههای برهنه بود.
سفر خوب پیش رفت. گاهی کت را بلند میکردم و بیمار را چک میکردم. جز تکان سبک دم حرکت نمیکرد و وقتی متوجه میشد به من نگاه میکرد. میراواتن در لاکسا را روی یخ عبور کردیم. هنوز همه پنجرههای لاکسامیری روشن بودند. روی میرالئیتی مجبور شدم روی زمین برهنه بکشم، سپس در سالتویکورسوند مسیرهای مزرعه را پیچیدم. جنوب کالدباک برف عمدتاً تمام شده بود. آنجا بدشانسی: سورتمهام یک طرف به تپه بلند خورد و به پهلو افتاد. عجله کردم وسیله را راست کنم اما دیر رسیدم. مسافر قبل از اینکه مانع شوم از جعبه لیز خورد. و هرچه سعی کردم، نتوانستم او را به سمت خود بیاورم. بیاعتمادی در این سفر قوی ظاهر شد. بیاعتمادی به من نشان نداد، اما
تا هوساویک بقیه راه را دنبالم کرد.
سورتمه اسکی کنار توده سنگ در کالدباکسوند ماند و هرگز برداشته نشد؛ اسکیها تقریباً ساییده بودند.
این سفر به هوساویک نزدیک ۵ ساعت طول کشید.
معمولاً در آرناوس نزد آرنی سیگوردسون میماندم. حالا همه پنجرهها تاریک بودند. بیشتر مردم هوساویک احتمالاً خواب بودند. خیابان خالی بود. بنابراین از همه خانههای آشنایان گذشتم و در مهمانخانه هیالتی ایلوگاسون را کوبیدم. دیر به در آمد، نیمهبرهنه از تخت. حلقه کنار من در در ایستاده بود.
«سگ هم»، هیالتی گفت. «اینجا واقعاً جای هتل برای سگها نیست». با این حال، به اندازه کافی مهربان بود که اجازه دهد حلقه را با خود به زیرشیروانی ببرم. هیالتی همچنین توجه داشت که تشک نرم بیاورد و جلوی اتاقم روی زمین بگذارد. آنجا سگ دراز کشید همین که در را بستم و هیالتی شب بخیر گفت.
صبح بعد، سلامت حلقه تغییر نکرده به نظر میرسید. جنوب تا دکتر بیورن دنبالم کرد. اما وقتی مطب باز شد لرزید. مجبور شدم بغلش کنم و داخل ببرم.
«تومور بدخیم در گلوی سگ است»، بیورن گفت. «اگر بخواهی میتوانم برش بزنم. اما در این مرحله کمک بعید است».
«آمدم که ممکنترین را امتحان کنی»، گفتم.
«پس باید بیهوشش کنیم»، پزشک گفت.
حالا پرستار پزشک آمد و شروع به خیس کردن اسفنج با بیهوشی کرد. با این، حلقه وحشت کرد و به هر قیمتی خواست بیرون برود. مجبور شدم با زور نگهش دارم تا خواب رفت.
لحظه سختی بود و کار ظالمانه، چون همه برای کمک بود. پرستار بیورن خود مهربانی بود و با ما آنقدر ملایم که از آن به بعد برایش محبت دارم. حالا در سودارکراکور زندگی میکند و نامش هالفریدور است.
دکتر بیورن از گلوی سگ بیش از یک فنجان قهوه خون سیاه و چرک بیرون آورد. حرف کم بود اما خواست روز بعد سگ را ببیند.
مرد خوبی در هوساویک وقتی از پزشک برگشتیم اتاق زیرزمین برای حلقه قرض داد. آنجا آن روزها ماندیم بدون بره برای بازی. مسمومیت خون بود
داستان حلقه کاملاً تمام نشده. به همین دلیل هم میگویم.
دو یا سه سال بعد، دوباره در هوساویک بودم، مثل همیشه. آن روز حلقه عزیزم اصلاً در ذهنم نبود. وارد خانهای در ویک شدم و از زنی جوان از آمریکا شنیدم که فنجان قهوه میخواند و با کارت پیشگویی میکند. نامش لیا بود و اصالتاً ایسلندی. مدتی نزد خویشاوندان در سولهایمار میماند.
خانواده سولهایمار را خوب میشناختم و فقط به خوبی، بنابراین رفتم آنجا دختر را ببینم. رانویگ گودموندسدوتیر، بانوی خانه، لبخندزنان در در استقبال کرد. از او خواستم ترتیب دهد با لیا حرف بزنم. لیا چیزی از من نمیدانست.
«بیا داخل»، رانویگ گفت و به اتاق دختر نشانم داد.
لیا پشت میز کوچک با کارت در دست نشسته بود. دست در سلام دراز کردم و دستش را لمس کردم بدون اینکه بالا نگاه کند. به کف کنار پاهایم خیره بود. رانویگ در را بست.
«خب، ببین»، لیا پس از این سلام گفت، «سگ را ببین».
«چه سگی؟ – گفتم – اینجا سگی نیست».
«هست»، لیا گفت. «سگ سیاه، تنومند با حلقه سفید دور گردن. سگ زیبایی است و از کنارت دور نمیشود». سپس لحظهای ساکت شد و گفت: «حالا میدانم—سگ زنده نیست؛ مرده». سپس مستقیم نگاه کرد انگار به دور و ادامه داد: «سگی که داشتی. میبینم بیمار شد و به مردی به نام بیورن بردی. اون بیورن سعی کرد درمان کند اما نتوانست. سپس سگ مرد. میبینم چطور سگ را به بیورن بردی. آنجا تو با او در تاریکی کامل روی وسیلهای که میکشی سفر میکنی. نه گاری. نه چرخدستی. نه سورتمه، هرچند بیشتر به سورتمه شبیه. سپس وسیله واژگون میشود و سگ لیز میخورد. سپس دنبالت روی راهی میآید و به جایی با خانههای زیاد میرسید. شاید اینجا هوساویک. سپس
در خانهای کسی را بیدار میکنی و داخل میروید. سپس خانه دیگری میبینم و تو آنجا با سگ هستی. بیمار است و مردی به نام بیورن بیهوشش میکند و سعی در درمان دارد. سپس سگ میمیرد چون بیماری علاجناپذیر است.
لیا اینطور کلمات را مدتی جاری کرد. کارت در دست داشت اما هرگز نگاه نکرد، فقط گوشه اتاق کوچک در سولهایمار.
روی صندلی نشسته بود، و من روی تنها کاناپه خانه. بالاخره حرف را قطع کرد، لحظهای ساکت شد و از من خواست کارت بکشم.
حالا موضوع به حوزه کاملاً متفاوت رفت. چیزهای زیادی از گذشته دور گفت، و انگار مثل فیلم میدید اتفاق میافتد. سپس رویدادهای آینده آمد. آن بخش خیلی مبهمتر بود، و مثل خواب حرف میزد.
بالاخره زمان بازدید تمام میشد. سپس ناگهان پرسیدم: «چطور میدانی مردی که سعی کرد سگم را درمان کند بیورن نام داشت؟»
«بیورن؟ – گفت و پرید – گفتم؟ بیورن. آره، حالا که به سگ نگاه میکنم دوباره حس میکنم. بیورن نام داشت، قطعاً بیورن».
«سگ هنوز اینجا است؟» پرسیدم.
«هنوز؟ آره، ازت دور نمیشود و روی کاناپه کنار تو بالا آمده و دراز کشیده. ببین، میفهمد درباره او حرف میزنیم چون دم را دوستانه تکان میدهد و ما را نوبت نگاه میکند».
از آن زمان ۳۰ تا ۴۰ سال گذشته.
لیا کمی بعد به غرب اقیانوس رفت و سالها پیش مرد. و درباره این زن، بیشتر چیزی برای گفتن ندارم تا حالا.
⁂